![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:31 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:23 توسط سارا |
|
|
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:22 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:19 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:53 توسط سارا |
|
گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند. با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم. نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند. روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها. منو نسپار به فصل رفته ي عشق نذار کم شم من از آينده ي تو به من فرصت بده گم شم دوباره توي آغوش بخشاينده ي تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:52 توسط سارا |
|
راز دل مي پرسي تو را دوست دارم؟ حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟ مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا'' پاسخ اين سوال را نمي داني ؟ مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟ راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟ عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:50 توسط سارا |
|
|
بعضی اوقات حوصلم خیلی سر میره ... سر میره از همه ی اونایی که
که میخوان نشون بدن، می خوان بگن که : نه ما با همه فرق داریم... اما خودشونم می دونن که عینه همه ان... حتی بدتر از همه... من .. بعضی اوقات .... خیلی خسته می شم... از همه ، از خودم... وای خدا.... این چند روزه من خیلی دلم گرفته... خیلی............ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:17 توسط سارا |
|
|
گر چه می گوفتند و می گوفتم...
شب بلند و زندگی در واپسین عمر کوتاه است اما... در ضمیر من یقین فریاد میزند همتی کن در صبوری صبح در راه است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 9:46 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|